سلام بکس
دو ساعت داشتم مطلب مینوشتم و کلی قصه خاله شمسی و صغری و کبری رو تعریف میکردم که نمیدونم یهو دستم به چی خورد و صفحه بسته شد!!! خلاصش این بود که از امروز اگه خدا بخواد هر روز میخوام مطلب بنویسم و بیشترش شر و ور هستش.
حالا واسه اینکه دست خالی از اینجا بیرون نرید لینک دانلود آهنگ چیزو از شاهین نجفی قرار میدم برید باهاش حال کنید ... فعلا بای تا بعد

دانلود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 0:32  توسط ویکتور کوچولو
|
یك
خانم روسی و یك آقای كانادایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در
تورنتو آغاز كردند...طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با
شوهرش ارتباط برقرار كند.
مشكل وقتی شروع شد كه خانم برای خرید مایحتاج روزانه بیرون رفت.یك
روز او برای خرید ران مرغ به مغازه قصابی رفت.اما نمی دانست ران مرغ به
زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال
مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با
انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ
داد !روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ
به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای
مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد .
قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد روز سوم خانم ، طفلك می خواست
سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا كند تا این یكی را به فروشنده نشان
بدهد. این بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد.... ......
.....
....
...
..
.
ای بی تربیت !! 
برای خواندن ادامه داستان به پایین صفحه بروید !!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب از اونجایی كه 95% از شما خیلی شیطون هستید ، مطمئنا فهمیدید به چه دلیل شوهر خانم برای خرید سوسیس به مغازه قصاب رفت ...
اما ......
.......
......
.....
....
...
..
.
با خودتون چی فكر كردید؟

حواستون كجاست ؟
شوهر این خانم به 1 دلیل خانم روسیش رو همراهی كرد اونهم بدلیل اینكه :
بلد بود انگلیسی صحبت كنه !!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 19:54  توسط ویکتور کوچولو
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 19:41  توسط ویکتور کوچولو
|
از قدیم و ندیم گفتهاند، مرگ حق است و پیمانه هر كس زمانی كه پر شود، دیگر
چارهای جز رفتن ندارد. ولی چگونه مردن اهمیت خاص خودش را دارد. بعضیها خیلی
عادی و با آمادگی ذهنی كامل اطرافیان از دنیا میروند و بعضی دیگر خیلی
غیرمنتظره و اتفاقی میمیرند. در این جا به برخی از مرگهای غیرمنتظره و
باورنكردنی اشاره میكنیم:

مـرده پیـــروز:
«فرانـك هایس» معروف به «جاكی» یك اسبسوار معروف كه در
مسابقات اسبسواری مختلفی شركت كرده بود. او در آخرین مسابقه خود دچار حمله
قلبی شد و روی اسب از دنیا رفت ولی اسب همچنان به دویدن ادامه داد و «هایس» را
اولین «مرده پیروز» میدان اسبسواری كرد.(1953)
همكلاسی خوشمزه:
یك زن 25 ساله هلندی به نام «رنه هارت ولت» كه در شهر پاریس مشغول به تحصیل بود با یكی از مكلاسیهای ژاپنی خود به نام «ایزی ساگاوا» دوست شد.مدتی بعد «ایزی»، «رنه» را برای شام به منزل خود دعوت كرد. وقتی «رنه» دعوت «ایزی» را پذیرفت، هرگز تصورش را نمیكرد كه شام آن شب خود او خواهد بود. ایزی در خونسردی كامل رنه را كشت و گوشت بدنش را برای شام پخت و خورد. او مدتی بعد دستگیر شد ولی به دلیل نامساعد بودن وضعیت جسمانی در دادگاه حضور نیافت و كمی بعد به كشورش ژاپن فرستاده شد. او پانزده ماه بعد، از زندان ژاپن آزاد شد!(1981)
ادامه داستان نفله شدن ها, در ادامه مطلب ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 19:24  توسط ویکتور کوچولو
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط ویکتور کوچولو
|
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:36  توسط ویکتور کوچولو
|
ماجرا از آنجا شروع شد که میرحسین در یک حرکت شاید تبلیغاتی، دست همسرش را میگیره!
اول جمله ای که خانم ها گفته اند رو بخونید, بعد پاسخ نامزدها رو.

و این سوژهای شده برای فوتوکاریکاتورهای زیر ؛


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:27  توسط ویکتور کوچولو
|

ترم اول(ترم جو گیریدگی):
الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی
نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو
بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از
نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از
همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه..راستی اینجا تو خوابگاه یه
بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای
سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش
توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over
Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!
ترم 2(ترم عاشق شدگی):
آه
ای مریم.ای عشق من.همه زندگی من.می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه
بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.میخواهمت با تمام وجود عزیزم.همه
پول و سرمایه من متعلق به توست.بدون تو این دنیا رو نمی خوام.کی میشه این
درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون
بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس میدرخشیدی تماشا می
کردم...
ترم 3(ترم افسردگی):
الو مامان سلام.مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!
مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه .ای خدا بیا منو
بکش راحتم کن.مامان من این زندگی رو نمی خوام.....
ترم 4(ترم زرنگ شدگی):
الو
سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟دلم تنگ شده واست
گنجشک کوچولوی من.بیا ببینمت قربونت برم...مهشید جون من پشت خطی دارم
.مامانمه.بعداً بت زنگ میزنم.......
الو به به سلام چطوری ندا
جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم.. پیرزن دلش تنگ شده واسم!
جوجوی من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم یه ذره شده واست.باشه عزیزم فردا ساعت
11 پارک پشت دانشکده دارو....
ترم5 (ترم مشروطه گی):
الو سلام
استاد! قربون بچه ات دارم مشروط میشم.2 نمره بم بده.به خدا دیشب بابابم
سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو
بستریه. منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد
....قول میدم جبران کنم....
ترم 6(ترم ولخرجیدگی) :
الو مامان من خونه می خوام ! راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!
ترم7 (ترم پاتوقیده گی):
سلام
داش مصی! حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار
که مهمون دارم. 3 صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم.نوکرتم.آقایی
ترم8 (ترم فارغ التحصیلگی):
الو سلام خانم.واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:47  توسط ویکتور کوچولو
|
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:41  توسط ویکتور کوچولو
|

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر
جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من
بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا
می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی
توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته
باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای
بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری
با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس
مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا
نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری
تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او
مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج
در دنیا وجود دارد.
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:22  توسط ویکتور کوچولو
|